[ad_1]

آبه عنوان یک کودک بسیار کوچک، از یک تعطیلات آخر هفته در کرومر برگشتم نه تنها با مجموعه ای از صدف های دریایی و یک سطل و بیل جدید، بلکه با لهجه ای بسیار گسترده از نورفولک. در ابتدا، همه این را بسیار سرگرم‌کننده می‌دانستند، اما وقتی چند هفته بعد هنوز به این شکل صحبت می‌کردم، کمتر خنده‌دار بود. مادرم به من می‌گوید زمانی که مرا به ولز بردند، چنین اتفاقی افتاد. و یورکشایر شمالی. چون مثل اسفنج هر لهجه ای را که در معرض آن قرار می گرفتم خیس می کردم. فقط لهجه هم نبود. به عنوان یک کودک پنج ساله، در حین یک بازی پرهیاهو در باغ با یکی از دوستانم، با گریه هیستریک به آشپزخانه دویدم و دستم را در چنگ انداختم. “هر کاری با خودت کردی؟” مادرم گفت “این من نیستم!” دیوانه وار مچ دستم را مالیدم. “این سوزان است! او زمین خورده است!» چون درد سوزان درد من بود و من آن را به شدت احساس می کردم که انگار به خودم آسیب رسانده ام. در آن زمان، ما نامی برای این تصاحب ناخودآگاه احساسات (و لهجه‌های دیگران) نداشتیم، اما اکنون از آن به عنوان همدلی یاد می‌شود. یا در برخی موارد، همدلی بیش از حد.

ارتباط با درد دیگران یک پاسخ طبیعی انسان است. همه ما تا حدی همدل هستیم اما بیش از حد همدلی متفاوت است. آیا وقتی مردم مقدار زیادی پول در یک مسابقه مسابقه برنده می شوند، هق هق می کنید؟ آیا اگر کسی بگوید که احساس بیماری می کند، احساس ناراحتی می کنید؟ همدلان بیش از حد همه چیز را به خود می گیرند (صدا، رنگ، مکالمه)، بنابراین اغلب جمعیت را طاقت فرسا می بینند.

البته، دلایل زیادی وجود دارد که چرا ما ممکن است غرق در احساسات شویم، اما همدلی های بیش از حد با احساسات دیگران هماهنگ است که احساس تجربه دیگران غیرقابل انکار است. ما این کار را بی سر و صدا انجام می دهیم، اما نه برای جلب همدردی، یا «همه چیز درباره خودمان» بسازیم. اغلب ما آن را چنان هوشمندانه پنهان می کنیم که ممکن است مبارزات خودمان مورد توجه قرار نگیرد. برچسب زدن به خود همیشه مفید نیست (زمانی که به خود چسب بزنید، حذف آن دشوار است) اما درک ایده همدلی بیش از حد ممکن است توضیح دهد که چرا زندگی گاهی اوقات شما را از نظر عاطفی خسته می کند.

زن احاطه شده توسط احساسات دیگران
تصویر: ناتالی لیز/نگهبان

در نگاه اول، تمایل به ارتباط با دیگران به شدت مثبت است. مردم هر وقت شکایت می کنم می گویند: «تو خیلی دلسوز هستی». مشکل این است که، همراه با مشکلات خود، در نهایت درد و رنج دیگران را نیز به اطراف می کشانید، که در واقع می تواند بسیار خسته کننده باشد. من همچنین متهم شده ام که فکر می کنم خاص هستم زیرا ادعا می کنم همه چیز را عمیقاً احساس می کنم. اما همدلی بیش از حد بسیار فراتر از مراقبت و احساس است و هدایت واکنش‌های هیجانی شدید خسته‌کننده است. شفقت و همدلی ویژگی های مثبتی هستند، اما یک نقطه عطف وجود دارد.

کری دینز، مشاور روان‌شناس و نویسنده پرفروش، می‌گوید همدلی (مانند بسیاری از چیزهای شیرین) در حد اعتدال فوق‌العاده است، اما بیش از حد ناتوان‌کننده است: «به‌عنوان یک روان‌شناس پزشکی قانونی، که اغلب روی پرونده‌هایی که شامل اعمال وحشتناک است، کار می‌کنم، اغلب خود را غرق در همدلی می‌بینم. اگر اجازه می دادم، در بهترین حالت منجر به اعمال و تصمیمات بد از جانب من و در بدترین حالت ناتوانی کامل می شد.»

این یک تعادل دشوار است، تعادلی که من در دوران دکتری که دکتر جوان بودم دائماً با آن می جنگیدم. من در نهایت به مدت شش سال در روانپزشکی تخصص گرفتم، جایی که تعادل آسان‌تر بود، و اگرچه اکنون یک نویسنده تمام وقت هستم، خاطره آن روزها هنوز زنده است. یادم می‌آید که مشاورم را تماشا می‌کردم که اخبار ویران‌کننده‌ای را به یک بیمار می‌رساند، و بسیاری از تماس‌های تصادفی که با عجله انجام می‌دادم بی‌فایده بود. دیگر نمی‌توانستم با هق هق نزد مادرم بدوم، بنابراین، به طور منظم، خودم را در یک اتاق توالت در بیمارستان آموزشی استافوردشایر حبس می‌کردم و خیلی آرام گریه می‌کردم.

کار با بیماران مسن را به خصوص برایم آزاردهنده می‌دانستم، زیرا آنها اغلب تنها بودند، و هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از یک صندلی پلاستیکی خالی کنار تخت در ساعات ملاقات نبود. بیش از حد همدلی به شدت با افراد دیگر مرتبط است، و شاید انزوایی که من اغلب در بیماران مسن می دیدم چیزی بود که می توانستم در خودم هم ببینم. پزشکی شغل تنهایی غیر منتظره ای بود. به افرادی که می‌توانستند در پایان یک شیفت همه چیز را پشت دروازه بیمارستان بگذارند حسادت می‌کردم، زیرا همه چیز را با خودم به خانه بردم.

هیچ دکتری در خانواده‌ام وجود نداشت، و اگرچه مادر و شریک زندگی‌ام حمایت می‌کردند، دشوار است که به دیگری توضیح دهم که قدم زدن در بخش‌ها چه احساسی دارد. تمرکز من تکه تکه شد و چیزهایی که معمولاً به من آرامش می دادند – تماشای فیلم یا خواندن – غیرممکن شد. در عوض، می‌نشستم و نشخوار می‌کردم، وقایع روز را در ذهنم زیر و رو می‌کردم، حتی در روز مرخصی‌ام به بخش‌ها زنگ می‌زدم تا ببینم حال یک بیمار چگونه است. همدلی بیش از حد من در خارج از محل کار نیز وجود داشت. در صف یک سوپرمارکت، یک بار شنیدم که یک غریبه کاملاً درباره سگ گم شده صحبت می کند. من برای این زن خیلی ناراحت بودم، پنج ساعت را در خانه گذراندم و به مراکز نجات اینترنتی تراول کردم و سعی کردم مکان آن را پیدا کنم. (اتفاقاً، سگ به خانه آمد – که من به شما می گویم زیرا می دانم که همکلاسی های همدلی خواهند بود که در مورد آن نگران خواهند شد.)

بالا رفتن از نردبان به سر کسی
تصویر: ناتالی لیز/نگهبان

به نظر می رسد که افراد دارای همدلی بیش از حد در شغلی کار کنند که در معرض رنج های فوق العاده ای قرار دارند، اما حرفه های مراقبتی تا زانو در همدلی هستند. شاید توانایی درک درد دیگران به این معنی باشد که ما به‌ویژه در تلاش برای کمک به آنها و اصلاح مسائل هستیم. اما طولی نکشید که متوجه شدم چیزهای زیادی وجود دارد که ما قادر به رفع آنها نیستیم. برای یک همدل درس سختی است. میل به کمک به کسی بسیار زیاد است و در سطحی کمتر نوع دوستانه، اگر بتوانید احساس بهتری در شخص دیگری ایجاد کنید، – به طور پیش فرض – خودتان احساس بهتری خواهید داشت.

این هرگز بیشتر از یک بیمار مراقبت تسکینی که من ملاقات کردم آشکار نبود. حتی فکر کردن به او باعث می شود نفسم تازه شود. ما دقیقاً همسن و سال بودیم و در همان نقطه از جهان بزرگ شده بودیم. ما اشعار یکسان آهنگ ها را می دانستیم و سال های نوجوانی خود را با همان پوسترهای روی دیوار اتاق خوابمان گذرانده بودیم. اگر تا به حال مریضی وجود داشت که بیش از حد همدلی من را آشکار کند، او بود. تفاوت ما این بود که او سرطان سینه متاستاتیک داشت و من نداشتم. من برای مدت طولانی درگیر مراقبت از او بودم و این امتیاز بزرگ را داشتم که در هنگام مرگ با او بنشینم. لحظه‌ای بود که هرگز فراموش نمی‌کنم، و به من فهماند که باید برای همدلی بیش از حدم کاری انجام دهم وگرنه زیر بار خواهم رفت.

دینز می گوید مفیدتر است که آن را به عنوان “شفقت منطقی” در نظر بگیریم، مفهومی که از نویسنده و روانشناس پل بلوم نشات گرفته است. او می‌گوید که جدا کردن «احساس» مهم است برای” (کیفیت منطقی مراقبت از دیگران و نگرانی در مورد رفاه آنها) از “احساس با” (که مظهر همدلی است و می تواند مؤلفه ای باشد که ما را به هیجان می آورد). اگر بتوانیم با آن احساس را رها کنیم، اما آن احساس را حفظ کنیم، تقریباً آن را ترک کرده‌ایم.

ترفند این است که یک احساس دریافتی را شناسایی کنیم، در مورد مفید بودن آن تصمیم گیری کنیم و واکنش خود را بر این اساس تنظیم کنیم. اگر از ظلم به حیوانات عصبانی هستید، به عنوان یک سگ گردان در پناهگاه حیوانات محلی خود داوطلب شوید (همیشه نیاز وجود دارد). اگر گزارش یک تصادف شدید جاده ای شما را ناراحت کرد، در مورد دوربین های کنترل سرعت به شورای محلی خود بنویسید. دنیز اذعان می کند: «اما خیلی سخت است.

واقعا هست. من به عنوان یک پزشک هیچ استراتژی مقابله ای نداشتم و به همین دلیل شروع به نوشتن کردم. در تعطیلات ناهار در ماشینم نشستم و شروع کردم به نوشتن داستانی درباره دو دختر کوچک در تابستان 1976 که در نهایت تبدیل به “مشکل با بز و گوسفند” شد.

در آن زمان، این فقط یک فرار بود و من هرگز تصور نمی‌کردم منتشر شود، اما به تدریج، همان همدلی که باعث شد در توالت عمومی هق هق کنم، به من کمک کرد نویسنده بهتری شوم. من احساساتم را به سمت چیزهای مثبت هدایت کردم و آنقدر قوی احساس کردم که می توانم جای شخصیت هایم قدم بردارم. با کمی تمرکز، تقریباً می‌توانم فکر کنم که شخص دیگری هستم. داستانی که به عنوان درمان نوشتم برنده یک مسابقه شد که منجر به عقد قرارداد انتشار شد و زمانی که شروع به ساختن داستان کردم، همدل بودن بسیار مفید شد. با این حال، هنوز داوطلبانه در بخش‌ها کار می‌کردم. هرگز نتوانستم شغلی را که خیلی دوست داشتم رها کنم.

همدلی بیش از حد درد و بدبختی نیست. ما می‌توانیم شنوندگان بزرگ و دوستان خوبی پیدا کنیم، زیرا دیگران را درک می‌کنیم. ما احتمالاً اولین کسی هستیم که وقتی روز بدی دارید زنگ می زنید. ما همچنین شهود فوق‌العاده‌ای داریم: این احساس درونی که در مورد چیزی دریافت می‌کنیم… بیشتر اوقات درست است. مردم اغلب مرا به عنوان فردی بیش از حد حساس توصیف می کنند، اما من همیشه فکر می کردم این عبارت عجیبی است. مثل اینکه بگوییم درخت بیش از حد سبز است.

با این حال، من هنوز یک چیز با لهجه دارم. چند هفته پیش، همسایه استرالیایی ما در را زد و درخواست لطف کرد. در حالی که او از من تشکر کرد و به سمت ماشین رفت، فریاد زدم: “نگران نباش، رفیق!” با صدای بلند، مثل اینکه در حال تست دادن برای یک قسمت در Neighbours بودم. راستش من میکی را نمی گرفتم. من فقط … کاملا جذب هستم.

آیا شما همدل هستید؟ در اینجا پنج راه برای آسان کردن کارها وجود دارد

از موقعیت عقب نشینی کن
خواه دور شدن از یک مکالمه، استراحت یا صرفاً خاموش کردن اخبار. اگر وقت داری، به خودت اجازه هشیاری یا گریه بده. دینز می‌گوید: «اگر نمی‌توانید/نمی‌توانید، آن را برای بعداً نشانه‌گذاری کنید. “هیچ وقت از بطری کردن چیزها هیچ فایده ای حاصل نمی شود.”

سعی کنید احساس خود را منطقی کنید
ساده ترین راه برای انجام این کار، شناسایی یک احساس است، سپس از خود بپرسید که آیا آن احساس واقعا مفید است یا خیر.

اگر کاری عملی وجود دارد که می توانید انجام دهید تمرین کنید
اگر از چیزی ناراحت هستید، سعی کنید احساس خود را به سمت عمل هدایت کنید: به اشتراک گذاشتن یک دادخواست، اهدای کمک مالی یا حتی انجام کار داوطلبانه.

به خودتان اجازه دهید بدون احساس گناه کاری لذت بخش انجام دهید
برای همه ما (همدل یا نه)، منظره جهان تقریباً غیرقابل تحمل است – اما مراقبت از خود و یافتن شادی همچنان مهم است. دینز می‌گوید: «اگر ما آدم‌های عاطفی باشیم، برای هیچ‌کس خوب نیستیم، و اگر از خود مراقبت کنیم، باز هم می‌توانیم دنیا را به شکلی مثبت تحت تأثیر قرار دهیم.» با سگ قدم بزنید، کتاب بخوانید، غروب خورشید را تماشا کنید.

به یاد داشته باشید که همه افراد همدل نیستند
بنابراین، اگر بیش از حد نگران کسی یا چیزی هستید، یا به شدت در مورد وضعیت شخص دیگری احساس می‌کنید، به احتمال زیاد او بیشتر از چیزی که تصور می‌کنید خوب است.

آخرین رمان جوانا کانن با نام A Tidy Ending توسط انتشارات هارپر کالینز (16.99 پوند). برای خرید یک نسخه به قیمت 14.78 پوند به guardianbookshop.com مراجعه کنید

[ad_2]