آخرین مطالب

دبورا جیمز در پذیرش مهربانانه خود از مرگ، به ما درس هایی در مورد چگونگی زندگی کردن داده است | نیکی جرارد


دیابورا جیمز پنج سال است که در ملاء عام می میرد. از زمان تشخیص سرطان ترمینال روده، او به عنوان یک مبارز خستگی ناپذیر، یکی از مجریان پادکست برنده جایزه مشهور و محبوب شده است. تو، من و سی بزرگ، نویسنده کتابی در مورد سرطان و مشارکت کننده انسانی و مؤید زندگی در گفتگو پیرامون نحوه مواجهه با مرگ. حالا او گفته است که به پایان زندگی خود رسیده است. او دیگر در بیمارستان زنده نمی ماند، اما به خانه پدر و مادرش بازگشته است تا با شوهر، فرزندان و خواهران و برادرانش در اطرافش بمیرد.

عبارت “پایان زندگی” به یک برچسب در عبارات آشنا تبدیل شده است: مراقبت از پایان زندگی، مسیر پایان زندگی، آرزوهای پایان زندگی. عبارت «مرگ خوب» بدون هیچ زمینه‌ای در مورد آن ساخته شده است. اما حداقل ما به عنوان یک جامعه شروع به صحبت در مورد مرگ می کنیم. کتاب‌ها و مقاله‌ها و برنامه‌ها و پادکست‌های درخشان، صمیمی، خنده‌دار، پرزرق و برق افرادی که در حال مرگ هستند، ارزش بسیار زیادی دارند، زیرا به ما اجازه می‌دهند به پایان‌های خود فکر کنیم، و اینکه چگونه می‌خواهیم بمیریم، چیزی در مورد اینکه چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم، می‌گوید.

سوزان سونتاگ پس از زنده ماندن از مرحله 4 سرطان سینه در سال 1975، عاقلانه و درخشان در مورد تجربه خود از بیماری (آن “سمت شب زندگی”) نوشت و علیه ظلم ایدئولوژیک تفکر در مورد بیماری در اصطلاحات استعاری استدلال کرد – برای مثال سرطان. یک تهاجم مخفی بی رحمانه، چیزی برای مبارزه و غلبه بر آن. او خوانندگان را ترغیب کرد که به جای آن بیماری را فقط به صورت واقعی، جسمانی و شانس قرعه کشی درمان کنند.

با این حال سونتاگ همیشه از مرگ وحشت داشت. وقتی در سال 2004 تشخیص داده شد که او مبتلا به سندرم میلودیسپلاستیک غیرقابل درمان است، تصور مرگ خودش غیرقابل قبول، غیرقابل تحمل و آشتی ناپذیر بود. او تمام پول و امید و امتناع خود را صرف درمان آزمایشی رادیکال کرد که هرگز او را نجات نمی داد و آخرین فصل او را به یکی از رنج ها و برای افراد نزدیکش، ناامیدی بی پناه تبدیل کرد. او نمی توانست با کسانی که او را دوست داشتند خداحافظی کند زیرا این یک تصدیق غیرقابل بیان بود که به زودی خاطره آنها از او خواهد بود. او پایان زندگی “خوبی” نداشت.

هنگامی که ستاره فیلم استیو مک کوئین به سرطان ریه نهایی تهاجمی تشخیص داده شد، او خود را برای درمان های جایگزین و سپس یک عمل کشنده به مکزیک برد. جراح او ظاهراً گفت که مک کوئین اراده بسیار زیادی برای زندگی از خود نشان داده است، اما می توان آن را به عنوان امتناع دردناکی از تصدیق حقیقتی که دیگران می توانستند ببینند، بازنویسی کرد. او مرگ خوبی نداشت.

جیمز تنها 40 سال دارد و خانواده ای جوان دارد. او تمام درمان‌های موجود را داشته است (۱۷ تومور برداشته شده، ریه‌ها تخلیه شده، بدن بریده شده) و توانسته است با روحیه، شوخ طبعی و احساس ارزشمندی در زندگی زندگی کند. اما اکنون او می پذیرد که مرگ در راه است. او در مصاحبه ای گفت (جایی که یک لباس سبز بلند و گوشواره های طلا به تن داشت و شامپاین می خورد) می خواهد در محاصره کسانی باشد که بیشتر از همه دوستش دارد و “هنگام رفتنم” صدای عادی زندگی من را بشنود. این یک مرگ خوب به نظر می رسد و در اینجا خیر مطلقاً هیچ معنای اخلاقی ندارد و هرگز نباید داشته باشد. ما اغلب در مورد آنهایی که در حال مرگ هستند صحبت می کنیم که شجاع، رواقی، آرام هستند (یا در عوض در وحشت یا انکار غرق شده اند). هیچ یک از ما نمی دانیم که چگونه با امر مرگ روبرو خواهیم شد، و شجاعت یا یک شادی نمایشی هدف نیست. فکر می کنم منظورم این است که جیمز درست تا لحظه مرگ زندگی می کند. نزدیک شدن به پایان او را از زندگی بازنداشته است، بلکه زنده بودن را با معنا و عشق بیشتر طنین انداز کرده است.

این مرگ خوب تا حدودی در دستان پزشکان و پرستاران است. برخلاف قبل از قرن بیستم، افرادی که تحت مراقبت های پزشکی هستند اغلب می توانند از بیماری هایی که قبلاً آنها را می کشتند نجات دهند و وقتی زمان آنها فرا رسید دیگر نیازی به مرگ در عذاب ندارند. (معمولی نیست که داروهایی که درد را از بین می‌برند به زندگی پایان می‌دهند.) اما چنین مراقبتی می‌تواند به معنای پزشکی‌سازی باشد که می‌تواند گردانی از روش‌های مرگ‌بار را به بالین برساند: داروها و لوله‌ها و تشریح و سموم سفارشی، دستگاه پیچیده ای از شکنجه های سفارشی برای زنده نگه داشتن بیمار بیش از زمان خود. مرگ ممکن است مانند یک شرم و یک شکست به نظر برسد. نگه داشتن آن تا زمانی که ممکن است هدف.

همچنین می تواند در دستان فردی باشد که در پایان عمر خود است. نه گفتن سخت است، اما غیرممکن نیست: نه به آخرین پرتاب تاس، به فرصت ضعیف زمان اضافی که هزینه آن رنج اضافی است، به امیدی که بیشتر شبیه ناامیدی است، به توهم مرگ. این باور خاص بشری که بیماری یک ضعف است و مردن یک شکست، رسوایی و رسوایی برای ما اتفاق نخواهد افتاد. برای گفتن: مهمانی تمام شد.

همانطور که متفکران برای هزاران سال به ما گفته اند، مرگ به هستی معنا می بخشد (فروید نوشت: “هدف همه زندگی مرگ است”. حیوانات از بین می‌روند اما انسان‌ها می‌میرند، زیرا انسان‌ها می‌دانند که فانی هستند، مهم نیست که ممکن است سخت تلاش کنند که ندانند، حتی وقتی می‌توانند داربست‌هایی را که زیر پنجره‌شان ساخته شده است بشنوند. آگاهی از مردن می‌تواند انسان را به زمان حال بیاندازد، چیزی که دنیس پاتر، نزدیک به پایان عمرش و با استفاده از مورفین، آن را شگفت‌انگیز «اکنون همه چیز» می‌نامد، یا کلایو جیمز در شعر ستایش‌آمیز خود به‌عنوان «دنیایی که درخشید» جشن می‌گیرد. در آخر بسیار درخشان».

سونتاگ نوشت که برای کسانی که نه ایمان مذهبی دارند و نه احساس مرگ به عنوان “طبیعی” دارند، این “معمای ناپسند، توهین نهایی، چیزی است که نمی توان کنترل کرد… فقط قابل انکار است”. این کلمه “طبیعی” است که مرا در اینجا کوتاه می کند، تکبر و از خودبیگانگی این احساس که انسان ها به نوعی خارج از طبیعت هستند، خارج از بدن خود هستند، با زوال اجتناب ناپذیرش و ساعتش که روزها را تیک تاک می کند.

وقتی سونتاگ در آخرین هفته‌های زندگی‌اش از نمردن صحبت می‌کرد، درباره مردن صحبت می‌کرد. و وقتی جیمز در طول سال‌ها از مردن صحبت می‌کرد، از زندگی کردن صحبت می‌کرد: زندگی روشن‌شده با آگاهی از پایانش. او یک زندگی روشن، آسیب پذیر، مسحورکننده، سوزناک و در آغوش کشیده است. شاید، با مواجهه علنی با مرگ و میر خود، او ما را قادر ساخته است که قبل از اینکه مرگ در بزند، نگاهی ترسو به خودمان بیندازیم و جواب نه را قبول نکنیم.

نیکی جرارد یک مشاهده کننده روزنامه نگار و بنیانگذار کمپین جان