آخرین مطالب

من هم مانند دبورا جیمز با یک لباس عالی و کفش پاشنه بلند با سرطان مقابله کردم جوانا مورهد


اساو شبیه یک قربانی سرطان به نظر نمی رسد. او شبیه یک قربانی سرطان به نظر نمی رسد. او مانند یک قربانی سرطان لباس نمی پوشد. و او مطمئناً مانند یک قربانی سرطان رفتار نمی کند. و این به این دلیل است که Dame Deborah James است نه یک قربانی سرطان او قربانی هیچ چیز نیست. او تجلیل کننده زندگی است، و من یکی از میلیون ها نفری هستم که او را به خاطر آن دوست دارم.

من اکانت اینستاگرام دبس را دنبال می کنم و به پادکست او در پنج سال گذشته گوش می دهم. مانند بسیاری از مردم، من هرگز او را ندیده ام، اما احساس می کنم او را می شناسم. من به سمت او جذب شدم زیرا فکر می‌کنم کوچک‌ترین تصوری از این موضوع برای او دارم، و او را بیشتر از آنچه که بتوانم بگویم به خاطر روحیه‌اش از امتناع، بی‌پروا، تحسینش می‌کنم که حتی با سرطان ارتباط برقرار نمی‌کند. تا شما را به نظر و احساس و عمل وادار کند.

کمی بیش از هشت سال پیش تشخیص داده شد که من مبتلا به بیماری بدخیم پستان هستم. حتی به من نزدیک نشدم که بگویند ترمینال است. اما زمانی وجود دارد، برای هر کسی که سرطان می‌گیرد، زمانی که پزشکان هنوز نمی‌دانند که قرار است در درون شما چه چیزی پیدا کنند – و در غیاب آگاهی، با احتیاط اشتباه می‌کنند. این بدان معناست که اگر تشخیص سرطان داشته اید، احتمالاً حداقل برای چند هفته زندگی کرده اید، با این احتمال که ممکن است به شما گفته شود که این بیماری تهدید کننده زندگی است. (و البته، حتی یک “درمان” نیز اخطارهای خود را دارد؛ آنها فقط زمانی متوجه می شوند که واقعاً از شر آن خلاص شده اند که شما به دلیل چیز دیگری بمیرید.)

وقتی داشتم به زیر بشکه نگاه می کردم “آیا اخبار اینجا بدتر و بدتر می شود؟” این بود که ترسناک ترین چیز، بله، مواجهه با مرگ است. اما درست پشت آن ترس دیگری وجود دارد: اینکه شما با تشخیص خود برای همیشه تعریف، مصرف و علامت گذاری خواهید شد. این چیزی بود که من به شدت از آن اجتناب می‌کردم، و به نظرم می‌رسد که دبز دقیقاً همین غریزه را داشت. او گاهی اوقات به‌عنوان مفسر سرطان توصیف می‌شود، و البته، You, Me and the Big C – پادکستی که او با لورن ماهون و مرحوم راشل بلاند ایجاد کرد – همه چیز درباره زندگی با این بیماری است. اما در اینستاگرام، جایی که من بیشتر با دبز ارتباط برقرار می‌کنم، پست‌های او درباره زندگی و زندگی کامل آن است. پست هایی در مورد لوازم تناسب اندام و کرم های صورت وجود دارد. پست در مورد هنر دیوار و دویدن; پست هایی در مورد بچه های دوست داشتنی اش، مادر باشکوهش و شوهری که همیشه او را سنگ می نامد. با این حال، بیشتر از همه، تصاویری از Debs وجود دارد که بسیار شگفت انگیز به نظر می رسند. حس استایل او فوق العاده است و هیکلی زیبا دارد. او دقیقاً می‌داند چه چیزی به او می‌آید، و چگونه آن را به بهترین نحو بپوشد – اگر نمی‌دانستم قبل از تبدیل شدن به یک شخصیت رسانه‌ای، معاون مدیر مدرسه بوده است، فکر می‌کردم او یک مدل است. او همیشه صادق است هنگامی که همه چیز بر خلاف او پیش می رود – همانطور که برای مدتی بوده است – اما به نظر می رسد هنوز در حال رقصیدن در اطراف رویال ماردن در کنزینگتون است، دور پمپ شیمی درمانی خود غوغا می کند، در زیر نور آفتاب در بالکن شکلات می خورد، یا هیاهو می کند. در مورد شامپو خشک مورد علاقه اش

من متوجه شدم، زیرا هیچ چیز (به جز نمردن) برای من مهمتر از عادی بودن در زمان ابتلا به سرطان نبود. من سخت کار کردم، همانطور که دبز سخت کار می کند، تا آن را به لبه های زندگیم براند – در لحظه زندگی کنم و تا حد امکان فضای کمتری به آن بدهم. یکی از بهترین لحظات من زمانی بود که برای یکی از عمل هایم، با لباسی عالی، کفش های پاشنه بلند و عینک آفتابی، به تنهایی به Marsden رفتم. در میز بخش، مسئول پذیرش پرسید که برای ملاقات با چه کسی آمده ام. گفتم من یک بازدید کننده نیستم – من برای جراحی اینجا هستم. و همانطور که از راهرو بیرون می رفتم، زمزمه او را پشت سرم شنیدم: “هرگز فکر نمی کردم او یک بیمار بود.» خواننده: بیش از اینکه روزم را بسازد – سال من را ساخت.

یکی از چیزهای عالی در مورد درمان شدن در Marsden این است که، اگر از عهده آن برآیید، سیلی می‌زنید، به آغوش یک بار شراب یا رستوران دوست‌داشتنی می‌کوبید – و به نظر شرم‌آور است که از آن لذت نبرید. یک بار در آنجا عمل جراحی روزانه انجام داده بودم و به موقع برای صرف شام در کارلوچیو، با دختری که برای بردن من آمده بود مرخص شدم: اگر ژنرال داشته باشید، اجازه ندارید به تنهایی از بیمارستان خارج شوید. بی حس کننده. بعد از یک لیوان هم قرار نیست الکل بنوشید، اما یک لیوان کوچک چه ضرری دارد؟ و سپس پیشخدمت ظاهر شد و پرسید: “کوچک یا بزرگ؟” و من فکر کردم: “مسیح، من به تازگی از یک عمل سرطان جان سالم به در برده ام. مال من بزرگ است.» در یک مناسبت دیگر، در یک روز رادیوتراپی به مسابقات دعوت شدم: برای درمانم با لباسی پر زرق و برق و کلاه بزرگ وارد شدم – و برای یک روز بیرون از خانه در سالن کلینیک آرایش کردم.

حدس می‌زنم، با فکر کردن به آن، هشت سال پیش فهمیدم که چیزی ترسناک‌تر از مردن وجود دارد – و آن زندگی نبودن. تا جایی که ممکن است کامل، پرشور، لذت بخش، جسورانه و ظالمانه زندگی نکنید. دبز نیز متوجه این موضوع می شود: و صادقانه بگویم، او به عنوان زنی که سرطان داشت به یاد نمی آورد. او به‌عنوان زنی که واقعاً می‌دانست چگونه از زندگی به بهترین شکل ممکن استفاده کند، به یاد خواهد ماند. او می داند چه چیزی مهم است، می داند چه چیزی او را نگه می دارد، او می داند که چگونه از این ترن هوایی که به آن زندگی می گویند، آخرین سقوط لذت بخش را از بین ببرد. او می داند که در حالی که مدت زمانی که شما در اطراف هستید مهم است (و چگونه مهم است، وقتی بچه های جوانی مثل او دارید)، روحیه شما نیز مهم است – و بیشتر از شما زنده می ماند. روح دبز، شادی او در زندگی، الگوبرداری از اهمیت استفاده از لحظه، مثال او از زندگی در حال حاضر، توانایی او در اجازه ندادن به ترس بر اعمالش، همگی نه تنها بر روی خانواده اش تأثیر می گذارند. در آینده زندگی می کند، اما همچنین چگونه افراد دیگری را که او هرگز ندیده است، و اکنون هرگز نخواهد دید، به زندگی ادامه می دهند.